هر کجا هستم باشم,گوشه ی آسمان مال من است

آپارتمان شماره 11... باشیم یا نباشیم

سال نو امسال خیلی عجیب آغاز شد . مریمناز که عادت داره راس ۸ میخوابه یکباره ۵ دقیقه به ۹ بیدار شد و شروع به گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و آغاز سال نو مصادف شد با درآمدن اولین دندان دختر نازنینم . مبارکت باشه شازده خانم من

این هم سفره هفت سین سال ۸۹ ما که سال (مای بی تا ) نامیدیمش

تقدیم به همه اونایی که ( تا ) ندارن

نوشته شده در شنبه 1388/12/29ساعت 23:33 توسط مسیحا| |

۱۵ روز آخر برای من همیشه پر از هیجان بوده ... سالهای قبل از مریمناز ۱۵ روز آخر رو هر روز میرفتم میدان تجریش ( نه برای خرید ) فقط میرفتم که مردم رو نگاه کنم ... خرید کردنشون ... جنب و جوششون .. رفتار هاشون فوق العاده برام جالبه.از صبح میرفتم و غروب بر میگشتم و کلی کیف میکردم ... مخصوصا وقتی کاسب های شمرون سرپل تجریش همه بساط میکردند ( البته امسال شهرداری اجازه ی بساط کردن رو به هیچ کس و هیچ جا نداده ! و لذت خرید عید رو کم کرده )

من هم که بارداری نسبتا استراحت مطلقی رو گذروندم !!!!! حدود ۱ سال و چند ماهی میشد که نرفته بودم تجریش. طبق معمول خواهرم بی نهایت محبت کرد و مریمناز رو نگه داشت و من رفتم اما !!!!!!

پیاده روی در خیابان دزاشیب و بعد باهنر و بعد از اون خود تجریش مثل آواری رو سرم خراب شد ... اصلا باورم نمیشد تو این ۱ ساله چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خونه قدیمی خراب کردند و چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررر آپارتمان های شونصد طبقه جاش ساختند ! واقعا بهت زده شدم

ما چقدر در خراب کردن چیز های خوب سرعتمون بالاست . یک خونه بود واقع در کوچه پس کوچه های دزاشیب که من عاشقش بودم  در قدیمی چوبی کلون دار با آجر بهمنی های خوشرنگ و حیاطی که شاخه های درخت تاکش تا کوچه رسیده بود و تمام دیوارش پر از یاس های امین الدوله و آبشار طلا بود ... اصلا باورم نمیشد به جاش دارم یک آپارتمان بد ترکیب میبینم ...

از همه بد تر !!!! کوچه ای که انجمن خوشنویسان شمیران درش واقع شده یکی از باحال ترین کوچه های دزاشیبه ! یعنی بود !!! کاری به اسمش که شهیده ندارم ! اهالی میکن : کوچه پارس

این کوچه پارس از ابتداش تا انتهاش باغه ! یعنی بود !! انقدر درخت داره ! یعنی داشت که ظهر گرم ترین روز تابستون هم میتونستید در سایه اش پیاده روی کنید ! اما الان دقیقا از سر کوچه پارس تا آخرش برج ساختن !!!!! برجهایی که به نظر من از  بمب هسته ای هم ضررش بیشتره ... درخت هایی که قطع کردند باور نمیکنید اگر بگم بعضی هاشون قدمت چند صد ساله داشتند..

انقدر اینها تلخ بودند که داشت فراموشم میشد خوبیهای تغییرات رو بگم ! ساختن پله برقی سر پل تجریش و تعمیر سقف بازار تجریش ( میخواستم عکس بندازم اما انقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر شلوغ بد که نمیشد ایستاد.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/27ساعت 21:10 توسط مسیحا| |

یکی از ویزگی های آپارتمان شماره ی ۱۱  اینه که همسایه ها همه جوره بسیار هوای من رو دارند راستش واقعا درسته که همسایه ی خوب نعمته و نمیدونم چه کار کردم که سزاش داشتن همجوارهای نیکه (چون من هرگز همسایه ی خوبی نبودم !)

امروز مریمناز رو بردم منزل مامان شهاب  همسایه ی طبقه بالا تا موهای شازده خانم رو کوتاه کنه

مریمناز هم که نمی نشست من و شهاب انقدر کتاب خوندیم براش تا موهاش مرتب شه !

عکس ها ی این گزارش نسبتا زیاده میگذارم در (( ادامه مطلب ))


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/12/25ساعت 22:32 توسط مسیحا| |

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکرديم
ببخشای اگر روی پيراهن ما نشان عبور سحر نيست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نيست
نسيمی گياه سحرگاه را ، در کمندی فکندست و تا دشت بيداريش می  کشاند
و ما کمتر از آن نسيميم،
در آن سوی ديوار بيميم.
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
به پايان رسيديم امّا نکرديم آغاز
فرو ريخت پرها ، نکرديم پرواز

شفیعی کدکنی

نوشته شده در سه شنبه 1388/12/25ساعت 22:26 توسط مسیحا| |

امروز قصد نداشتم چیزی بنویسم تا اینکه ر خدادی عجیب پیش آمد !

روی تقویم نوشته بود بیست و چهارم اسفند ماه هشتاد و هشت !!

شاید این تاریخ مثل باقی روزها باشد که صبح بلند شم و مثل هر روز غافل و ساکت و صامت از خلقت بگذرم و منتطر فردا بشم .. اما نه ! اگر این پست رو امروز ننویسم حتما بعدها بسیار به خودم بد وبیراه خواهم گفت به خاطر این سکوت ددمنشانه !

این مریمنازه در تاریخ بیست و چهارم اسفند ماه هشتاد و هشت:

 

 

 

 

و این مریمنازه در تاریخ  یست و چهارم اسفند ماه هشتاد و هفت:

 

 

کیه که بدونه روح مریمناز بیست و چهارم اسفند ماه هشتاد و شش کجا بوده ؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/12/24ساعت 16:4 توسط مسیحا| |

با اجازه مونایی

من می خوام برگردم به کودکی !
نمی شه ! نمی شه ! نمی شه ! نمی شه !! نمی شه !!!
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟

حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/23ساعت 17:8 توسط مسیحا| |

خوش به احوال دلت مریمناز ....

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/23ساعت 10:51 توسط مسیحا| |

کاملا خصوصی:

کم نیستند تحولات ادبی که هر کدام به نوبه ی خود آدم رو به فکر میبرند ! یکی از این تحولات که بنا بر نظر کاملا شخصی بنده جنایتی در عالم شعر محسوب میشه مشاعره است (به صورت متداول)

یادم به بازی دوران دبستان افتاد که با اسامی بازی میکردیم و حرف آخر اسم قبلی مبنای حرف آغازین اسم بعدی میشد !

هر شعر دریچه ایست به ورای اندیشه و احساس خالقش و پیامبر باورهای شاعره.یادم به کتاب زیبایی از دکتر شریعتی افتاد به نام ( مسولیت شیعه بودن ) چه به جا از نیچه نقل قول میکند:

از قول نیچه در یک جمله می گویم : هنر برای هنر ، علم برای علم و شعر برای شعر فریبی است برای پوشاندن نعش بودن هنرمند یا دانشمند و آبرومندانه جلوه دادن گریزش از تعهد مسئولیت های اجتماعی . 

آیا بازی با قافیه ها و پیش و پس کردن حروف چیزی جز شعر برای شعره ؟

این بود رسالتی که این عمارت عظیم فرهنگی داشت؟ واقعا  این دو بیت فقط به علت دارا بودن حروف مشترک در انتها و ابتدا باید در دنباله ی هم خوانده بشن :

۱-لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

عشقبازان چنين مستحق هجرانند

 

۲-در يزيدستان كفر و ايمان سوز تب

هيچ كس مانند زينب تاب را معنا نكرد

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/23ساعت 10:29 توسط مسیحا| |

گفتگوی من ونازی زیر چتر

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
 و قشنگتر اینه که
 یادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
 وقتی آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
 هلهله های من وتو
 چطوری ثبت می شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود 

  حسین پناهی

نوشته شده در جمعه 1388/12/21ساعت 22:13 توسط مسیحا| |

دو روزی به شدت بیمار بودم و دخترم بی مادری رو بسیار تجربه کرد ...گرچه مادر و خواهرم خیلی بهتر ازمن  مراقب مریمناز هستند

عکس های مریمناز در بی مادری !!!

 

 

 

 

واقعا خدا هیچ بچه ای رو بی مادر نکنه !!!!!

نوشته شده در جمعه 1388/12/21ساعت 22:9 توسط مسیحا| |

آب اگر چه بی صدا ترین ترانه بود
تشنگی بهانه بود
من به خوابهای کوچک تو اعتماد داشتم
چشمهای عاشق تورا بیاد داشتم
می وزید عطر سیب
سمت خوابهای ساده و نجیب
من به جستجوی تو
در هوای عطر موی تو
رفت و آمد کبود گاهواره ها
زیر چتر روشن ستاره ها

تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر می کنم

ابر می رسد
باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد

تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگی بهانه ام

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/19ساعت 23:3 توسط مسیحا| |

مسیح خسته
جان خویش را
زچارمیخ مهربان خرافه نجات
نجات داده است

مسیح خسته
بازوان خویش را
که قرنها به روی آسمان گشوده بود،
به روی دختران خود گشاده است .

وقامت کشیده صلیب او

به گونه درخت بی بری
که باغبان بریده باشدش
به خاک اوفتاده است .


خرداد 1345 - تهران
  اسماعیل خویی

نوشته شده در دوشنبه 1388/12/17ساعت 15:4 توسط مسیحا| |

یکی از فعالیت های شازده خانم ما ( روزهایی که منزل هستیم ) اینه که هر روز حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه مینشونمش پشت پیانو تا برای خودش بزنه ! ! ! این عکس ها رو هم ازش گرفتم تا روزی که استاد شد بهش بدم یادش نره از کجا موسیقی رو شروع کرده !

 

تاریخ این عکس ۳۱/مرداد/۸۸ یعنی زمانی که مریمناز ۱ ماه و ۲۲ روزش بوده !!

شاید هم من مادر سخت گیری هستم !!!!!

 

و در ۵ ماهگی

 

و این هم ۸ ماهگی :

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/16ساعت 22:1 توسط مسیحا| |

بلاخره تقویم دختر ما آماده شد. امروز می برم برای چاپ و سیمی کردن

واسه من که خیر داشت چون مجبور شدم فتوشاپ یاد بگیرم

اما چون تعداد عکس هاش زیاده میگذارم در (( ادامه مطلب ))

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1388/12/16ساعت 12:29 توسط مسیحا| |

کمی با دخترم ... از قول لادن

 

امروز یک کار خیلی بزرگ کردم... حدس بزنید!

من امروز رفتم پیش مسیحا و دخترش... و دوتایی مریمناز را بردیم حمام... اونم چه حمامی...با یه عالمه اسباب بازی های خوش آب و رنگ که منه آدم بزرگ رو هم ذوق زده می کرد...

یک عالم هم عکس انداختیم...خوشگلی عکساشم به این بود که اکثرشون بخار گرفته بودند...

خیلی خوش گذشت...جای همه خالی... بعدشم مریمناز گرفت یه خواب حسابی کرد.. از اون خوابایی که بعد حمام آب داغ خیلی می چسبه...فکر کنم مریمناز امروز خیلی بهش خوش گذشته باشه...

نوشته شده در شنبه 1388/12/15ساعت 21:22 توسط مسیحا| |

 دیروز جشنی بر پا بود به نام (( عمر کشون ))

انگار چند نفر مسلمان آنهم شیعه ی ناب اثناعشری که مو لای درز مستحباتشون نمیره !!! دور هم جمع میشن و کلی بد و بیراه به عمر میگن و بعد هم بزن و برقص آنهم از نوع بسیجی ارجینال !!!!! و جوک های ..... و خلاصه هر آنچه که از دستشون بر بیاد از انجام و گفتارش دریغ نمیکنن علت را هم اگر خدایی ناخواسته جویا شوید دم از حب علی و خاندانش میزنند که اگر به اندازه ی بال مگسی محبت این خاندان در دلت باشه گویی آتش بر بدنت حرام میشود ولو گناهانت بیش از آسمان و زمین باشد... بگذریم

چه خوب که دکتر شریعتی  در قید حیات نیست تا بیش از پیش درد بکشه از حال مردم نیمه دوم قرن ۱۴ شمسی !

 

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟  

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

 

 «دکتر علی شریعتی» 

(نیایش )

 

نوشته شده در شنبه 1388/12/15ساعت 21:11 توسط مسیحا| |

امروز اتفاقی افتاد که ماه هاست منتظرشم

مریمناز ورق زدن کتاب رو بدون اینکه پاره کنه یاد  گرفت

احساس توصیف ناشدنی بهم دست داد فکر کنم اگر روزی بتونه چیزی بنویسه حتما از ذوق سکته خواهم کرد !!!!

 کتاب اسمش هست ((  داستانک های کنجه )) به کسر ک و سکون ن و کسر ج بر وزن پسته. این کتاب رو خودم براش درست کردم قبل از تولدش ! تعداد زیادی داستان مینی مال (در سبک های مختلف اندازه  کاغذ آ۴ )) داشتم که بسیار زیبا بودند قبل از تولد شازده خانم دادم براش صحافی کردند (( البته بیشتر شبیه پایان نامه دانشجویی شده ))

به اسم خودش و از ۱۵ روزگیش نمیشه گفت هر شب اما در هفته حتما سه شب قبل از خواب براش میخونم .

و اما دختر ما و آموزش امروز :

 

 

 

 

 

 

با اینکه نوشتن این مطلب و گذاشتن عکس ها خیلی طول کشید اما چیزی از هیجان من کم نشده !

واقعا راسته که میگن : سوسکه از دیوار بالا میره مادرش میگه قربون دست و پای بلوریت برم

 

نوشته شده در شنبه 1388/12/15ساعت 20:53 توسط مسیحا| |

من و مریمناز و خانه تکانی !

امروز روز خانه تکانی آخر سال ما بود به صورت کاملا فشرده و ۱۰۰ درصد تضمینی !

واقعا به مریمناز سخت گذشت امروز خیلی بی مادری چشید

 

الهی مادرت بمیره که انقدر امروز نامرتب بودی

و البته قبل از خواب :

 

 

مراسم شعر خوانی شبانه ! (در خانه تکانی ) !!!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/12/14ساعت 23:16 توسط مسیحا| |

مارگوت بیکل رو با صدای شاملو زندگی کردم ... در مقابل مجموعه ی   سکوت سرشار از ناگفته هاست    چیزی نمیگم تا مبادا لحظه ای از اون رو از دست بدم.

 

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
 
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

* * *

ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

نوشته شده در جمعه 1388/12/14ساعت 21:17 توسط مسیحا| |

امروز با مریمناز خانم رفتیم شهر کتاب نیاوران

راستش این فروشگاه برای من اصلا یک جای معمولی نیست .وقتی خیلی شادم.. وقتی خیلی غمگینم .. وقتی خیلی هیجانزده ام .. وقتی ناامیدم ..وقتی عاشقم .. وقتی متنفرم ..وقتی پژمرده ام ..وقتی شادابم .. وقتی .....

                                                 میرم شهر کتاب نیاوران

گاهی اوقات وقتی به خودم میام میفهمم نزدیک یک ساعته که ایستادم جلوی بعضی قفسه ها !!!

امروز هم یکی از اون روزهایی بود که نمیشد تو خونه نشست گرچه فاصله ی ما تا شهر کتاب نیاوران ۱۰ دقیقه هم نیست  اما باز هم برای رفع همه حالت های ذکر شده از همه جا برای من بهتره.

 هدف اصلی امروز خرید هرآنچه که برای بچه ی بالای ۸ ماهه تولید شده بود ! که البته محدود شد به یک کتاب شعر ! چون باقی اش رو یا مریمناز داشت و یا من خوشم نیومد !(زورگویی مادرانه !!!!)

و اما این کتاب شعر : اسمش هست ( جمحمک برگ خزون       متل های کودکانه آنچنان که به یاد مانده) .مجموعه اشعار فولکلور ایرانی قدیمه . خیلی دوستش دارم (باز هم زور گویی مادرانه ) آخه حال و هواش شاملوییه و من هم که عاشق شاملو و هر آنچه که عطر شاملو رو داره و باز هم طبق همان اصل قدیمی زور گویی مادرانه برای مریمناز هم هر از گاهی شاملو میخونم .

یکی از شعرهای کتاب :

تو که ماه بلند آسمونی                                 

                                      منم ستاره میشم دورت میگردم

تو که ستاره بشی دورم بگردی

                                     منم ابر میشم روتو میگیرم

توکه ابر بشی رومو بگیری

                                     منم بارون میشم نم نم میبارم و .....  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/13ساعت 15:14 توسط مسیحا| |

با اجازه از دل دیوانه

کودک عاشق مادر نیست محتاج مادر است

عشق"احساس"کلامی کودکانه نیست

عشق نمی دانم چیست بی تجربه ام تازه کارم

نمی دانم اینطور خواستن اسمش عشق است یا چیز دیگر.

فقط سخت می خواهمش سخت خواستن می تواند "عشق "باشد.

به شرط آنکه سخت بماند و نرم.

                                                                              نادر ابراهیمی

نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/13ساعت 10:38 توسط مسیحا| |

یک باره یادم به این جمله ی دکتر شریعتی افتاد

هر کس چرایی در زندگی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/12ساعت 20:53 توسط مسیحا| |

 

این عکس رو همیشه خیلی دوست داشتم هر بار هر جا میدیدم کلی نگاهش میکردم ... یه جورایی شبیه همه مردم شهره ! ساده ترین چیز ها رو تا حد مرگ سخت میکنیم !

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/12ساعت 20:30 توسط مسیحا| |

برای بی تا که خواننده ی شعر من است

 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرفهایم حرف است

خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه راپیش توتفسیرکنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش وصدکاش نمی ترسیدی

که مبادادل من پیش دلت گیرکند

یانگاهم تلی ازعشق بدستان توزنجیرکند

من کمی زودترازخیلی دیر

مثل نورازشب چشم توسفرخواهم کرد

تونترس

سایه هابوی مراسوی مشام تونخواهندآورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

درزمانیکه برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرورشب افروزی نیست...



نوشته شده در سه شنبه 1388/12/11ساعت 11:14 توسط مسیحا| |

الان چند وقته که دلم هوای دانشگاه رو کرده که دوباره تو همون جو قرار بگیرم با بچه ها و شیطنت های خاص خودم . . .

الان دانشگاهمون خیلی داره قشنگ می شه . . . کنار دریا هست و بخاطر نزدیک شدن بهار یک عالمه گل های قشنگ توس کاشته می شه . . . تازه ما چون دانشکده هنر بودیم بچه های رشته صنایع دستی سفره هر ساله هفت سین رو می چیدند و چه یا ذوق . . .

دلم برای جشن هایی هم که تو دانشکده می گرفتیم و شهره کل دانشگاه بود تنگ شده . . .

اینم از دانشگاه مازندران و دانشکده هنر و معماری . . . اینجا بابلسره ... فکر نکنید کویر لوته . . .

اینم اولین سفره ی هفت سینی که در دانشکده دیدم . . . برای بهار ۱۳۸۵

این یکی هم نماد دانشکده هنر . . .

این یکی هم گوشه ای از بهار دانشگاهمون . . .

فعلا تا اینجا رو داشته باشید بازم براتون می گم . . .

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 22:40 توسط مسیحا| |

بدون شرح

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 22:18 توسط مسیحا| |

هر کس به میزانی انسان تر است

که نیاز های کامل تر و متعالی تر دارد

آدم های اندک نیاز های اندک دارند و

آدم های بزرگ نیاز های بزرگ...

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 21:16 توسط مسیحا| |

نمیدونم این پارتی بازی و ویزیت بی نوبت تا کی ادامه داره .. میتونستم امشب اینجا بنشینم و بنویسم که

امروز عصر دخترم رو همراه با لادن بردیم دکتر یک ربع به ۴ وقت داشتیم  و یک ربع به ۵ !!! ما بلاخره خواستیم بریم محضر دکتر که دوست آقای دکتر تشریف آوردند و برای ویزیت فرزندشون رفتند داخل ! ( حالا تصور کنید مطب دکتر اطفال رو  چندین مادر با نوزاد یا خردسالشون که اکثرا هم بیمار هستن یا مشغول گریه و نق زدن نشستند )  در اتاق باز بود و داشتند  بلند خاطرات سفر فرانسشون رو تعریف میکردند و میخندیدند من هم کنار در ایستاده بودم تا برم داخل! همه هم عصبی شده بودند و خسته ...  ۱ ربع صبر کردم و ایشون تشریف آوردند و کلی حرص خوردم و زیر لب بد و بیراه گفتم و کلی داد سخن از این دادم که بله آقا  مملکت نیست که ! (از اونجایی که هر چی میشه ما میذاریم به پای مملکت )هر کی هر کیه و ... و اون آقا هم تشریف بردند و ما رفتیم داخل !!

اما نه   !!! این اتفاق ها نیفتاد !!!

برای اینکه بعدا حرص نخورم صبر کردم تا آقا تشریف آوردند ایستادم جلوی سینه اش (حدودا تا زیر سر شونه اش بودم ) و بلند گفتم : نگاه کنید ! این همه خانم بچه به بغل حداقل ۱ ساعته منتظرن نوبتشون بشه و شما سرتون رو انداختید پایین رفتین تو !

سریع قیافه ی حق به جانبی  به خودش گرفت ( طبق عادت مردهای ایرونی) و من نذاشتم حرفشو بزنه و فریاد بلندی سر منشی و آقا زدم و آقا به سرعت باد از مطب رفت بیرون و منشی من رو متهم به بی شخصیتی وبی ارزشی و  سلیته گی کرد !

لازم به ذکره که دکتر به سرعت نور کار من رو راه انداخت انگار که شر ما رو از سرش باز کرد !

نمیدونم اگر می ایستادم و در سکوت  به روی خودم نمی آوردم اون وقت خانم متشخص و سنگینی بودم ؟؟؟؟؟؟

ولی الان حال خیلی  خوبی دارم و میتونم اینجا بشینم و بنویسم ....

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 21:10 توسط مسیحا| |

صبح داشتم نوشته های وبلاگی و میخوندم به نام ( صفحه ۱۳ ) . خیلی خوب مینویسه و خیلی جوان و شاداب ! راستش برای  چون منی  که  پای دلم لب گوره  و سرم رو تا کف پا کردم تو برف کتاب های نوستالژیک و پیانو و خطاطی و رسیدگی به مریمناز خوشایند بود

با نوشته اش یاد چندسال گذشته افتادم که چه پر شور کار میکردم انگار که تا قیامت خواهم بود

امسال بهار زودتر از اونی که باید آمد ... من هم زود تر از هر سال ۱۴ گلدان پامچال کاشتم

 

 

پ.ن: عذر میخوام باید متذکر شم که خواهرم لطف کرد اومد منزل ما مریمناز رو نگه داشت تا گل بکارم ( خوب شد ؟ )

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 11:16 توسط مسیحا| |

مسخ تموم شد و من واقعا نمیتونم مطلبی راجع بهش بنویسم ! تا نخونینش متوجه عرض بنده نخواهید شد ...کتابی که از فردا شروع میکنم اسمش هست یادداشت های ایام جنگ نوشته ی نویسنده ای که زیاد نمیشناسمش رومن رولان ترجمه فرخ آگاه.

نسخه ای که دست منه سال ۲۵۳۶ شمسی چاپ شده !!! از یک دستفروش خریدم

چون عاشق کتابفروش های دوره گردم و محاله ازشون خرید نکنم !

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/09ساعت 0:26 توسط مسیحا| |

تمام مزرعه از خوشه های گندم پر
و هیچ دست تمنا
 دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد
 دروگران همه پیش از درو
 درو شده اند

حمید مصدق

 

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 23:55 توسط مسیحا| |

بعضی اوقات با یک کار و یا حرفمون یه کاری می کنیم که تا ابد پشیمون شیم... چه از عمدا و یا غیر عمد

....زندگی....


زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.
تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره هاکشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟
ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز.
آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند.

برگرفته از سایت انجمن علمی پردیس کوروش کبیر


 

نوشته شده در شنبه 1388/12/08ساعت 17:46 توسط مسیحا| |

خداوندا!


 

ما براي اعتراض به خواست تو نيامده ايم ، براي اعتراض به هر آنچه که گمان مي بريم سرپيچي از خواست توست آمده ايم!


 

خداوندا!... حافظ سلامت روح ما باش!


نادر ابراهیمی

نوشته شده در جمعه 1388/12/07ساعت 14:35 توسط مسیحا| |

امروز برای اولین بار بعد از تولد مریمناز خودم بردمش حمام !!!!! 

 

راستی این سربندی که سر مریمنازه مال نوزادی خودم بوده !!! یعنی آبان سال ۶۳

نوشته شده در جمعه 1388/12/07ساعت 14:16 توسط مسیحا| |

سال ۸۵ بود انگار ... در  درس مردم شناسی استادی داشتیم به نام آقای ((دکتر فرهادی )))مردی بود با قد متوسط ..موی نیمه پریشان خاکستری.. عینکی که با بند همیشه از گردنش آویزان بود .. کفش هایی که هیچ گاه رنگ واکس ندید ! و البته مرد درجه یک دقت .. تیز بینی و هوشیاری

عجیب آدمی بود .. به شیوه ی مدرسه ۱۰ نفر رو صدا میکرد پای تخته و درس میپرسید ... اون هم نه سوال عادی !!! مثلا میپرسیدند عکس جلد کتاب چیه !!!

یادمه سوال پایان ترم یکیش این بود که پارک بالای دانشگاه چند تا نیمکت داره !

یادش به خیر ... عشق ها میمیرند

رنگ ها میبازند

و فقط خاطره هاست .. که به جا میماند

نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/06ساعت 23:28 توسط مسیحا| |

شیشه ها چه سردشان بود
 پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
 و آن سرپنجه
 تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پاک کنی
افسوس
 پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است



شعر از رسول نجفیان ... آوای آزاد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/05ساعت 11:1 توسط مسیحا| |

سرزمین گوجه های سبز

 

حتما اسم این کتاب رو شنیدید ! نوشته ی هرتا مولر و برنده ی نوبل ۲۰۰۹

چند روز پیش برای خرید این کتاب رفته بودم به فروشگاه ( کلک )  من بودم و فروشنده و یک آقای مسن به همراه پسر جوان آلمانی که گویا برادر زاده اش بود و آقای مسن با لهجه ی غلیظ ایرانی سعی داشت با پس جوان ( بعدا فهمیدم اسمش میلاده !) انگلیسی صحبت کنه و به زور برای فروشنده ( خانمی مسلط به زبان انگلیسی) ترجمه کنه ! که این آقا میلاد ۲ سال گذشته رو به همراه کوله پشتی در افرقای جنوبی گذرانده

نمیدونم این اخلاق های ایرانی کی دست از سر ما بر میدارن !

نوبت به من که رسید پرسیدم  : کتاب سرزمین گوجه های سبز رو دارید ؟

فروشنده گفت : بله نوشته ی هرتا مولر بود نه ؟

آقای مسن فرموندند ! عجب ! من میشناسمش ! اسم یک تیم باشگاهی آلمانه !!!!!!!

( احتمالا منظورش هرتا برلین بوده ) ... این همه چیز دانی ما ایرونی ها آخرش کار دست هممون میده. نه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/05ساعت 10:58 توسط مسیحا| |

کتابی که این هفته دارم میخونم اسمش هست ((مسخ)) اثر کافکا ( که میدونم هیچ جمله ای نیاز نیست برای بیان شاهکار بودن این آدم ) ترجمه صادق هدایت

پیش از این هم خونده بودمش اما این روزها دوباره نیاز به خوندنش دارم انگار .... گرچه

سواد اکابری من در حدی نیست که بخوام راجع به این اثر بی نظیر چیزی بنویسم

 

البته حلد کتاب من این شکلی نیست !!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/02ساعت 22:53 توسط مسیحا| |

یکی از این کتاب هایی که با مریمناز کار میکنم  راجع به اینه که اجسامی که میبینیم اگر پشت چیزی مخفی شن باز هم وجود دارند و تغییر شکل نمیدهند ! چیزی شبیه گل یا پوچ !  بعد از کار کردن ۳ روز این کتاب نتیجه ی جالبی به دست اومد .... باهاش گل یا پوچ بازی کردم به این صورت که گل رو ( جلد شکلات) اول بهش نشون دادم بعد گذاشتم توی دستم و دستم رو بستم ... کمتر از ۱ ثانیه حمله ور شد به دستی که گل توش بود !!!! چند بار با هر دو دستم امتحانش کردم و تقریبا همه رو درست گفت !

این هم شد اواین بازی گل یا پوچ مریمناز در ۷ ماه و سه هفتگی !

 

این عکس ها هم روند مرحله به مرحله ی این عملیات والفجره !!!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت 20:58 توسط مسیحا| |

 

بهشت و جهنم

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟’، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: ‘تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: ‘خداوندا نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‘ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!’

 

نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت 14:43 توسط مسیحا| |


Design By : Night Skin