هر کجا هستم باشم,گوشه ی آسمان مال من است

آپارتمان شماره 11... باشیم یا نباشیم

دوشنبه ای های کتاب کودکی

 

 

 

سلاااااااااااااام


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت 18:45 توسط مسیحا| |

استاد ما را ایستادونده بیخ دیوار . میخواهد دلهایمان را یکی یکی بگردد .

چند وخت پیش فیل عینکی با خودش یک خورشید سیاه آورد . میخواست اینجا را تاریک کند , میخواست همدیگر را نبینیم .میخواست دلمان برای هم نتپد, میخواست وقتی یکیمان اشکی میریزد , نگاه گرمی دلش را آرام نکند . فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم دیدیم خورشید سیاه نیست .

استاد میترسد نکند آن سیاهی رفته کنج دل یکیمان . میخواهد دانه دانه بگردد .

 

از فروغ می پرسد : تو سیاهی را خوردی؟ فروغ مثل مستربین نگاهش میکند. استاد پشیمان میشود میرود سراغ ملیحه که جلوی لباسش خیس است و صدای گاو میدهد , بسکه شیر داده .

ملیحه میخندد و دلش را نشان میدهد . توی دلش ته مانده های طلاق برادرش است با کمی سوپ خامه .

استاد از پشت آرام خم میشود روی دل مرفه بی درد شیرازی که مشغول کالبد شکافی حشره ای ست که توی چوب لانه می سازد . استاد توی دلش را نگاه میکند ...توی دلش  هیییییییییییییییچی نیست ....

از زیر تخت بوی سوخته می آید , استاد دولا میشود , لیلا و راحله و مونا دارند آن زیر آشپزی میکنند .توی دلشان بیف استراگانف  و بیسکوییت طرح السا و تکه های گوشت دنده ی شوهر مونا بود .

ساناز و آرام روی طبقه دوم تخت مرجان نشسته اند . تمرین های عقب مانده ی تف اندازان میکنند . برنده می رود المپیک. استاد دلهایشان را یکی یکی میجورد ...

توی دل مرجان جانور گذاشته .توی دل آرام هم یک تکه از عصب پای امید است .

 ننه ی مهتاب خودش داوطلبانه دلش را نشان همه داد

دادزد هااااااااااااااااااااااااااااای امن ترین ها , بینید توی این دل فقط بیلبیلک بابی ست .

مونایی هم سر و ته دراز کشیده و دستی به دلش میکشد و یک عالم سکوت را مزه مزه میکند

 استاد چشمش میخورد به ساک سمانه ... از همه میپرسد : رفقا ... توی دل سمونی چی بود ؟

هیچ کس چیزی نگفت ... از آن وقتی که بجای آب پشت سرش تف ریخته بودیم توی دلش را ندیدیم.

 

فاطمه گیر انگشت پایش است که لای گلدان تراریومش گیر کرده.آخرین سفارشش چال کردن مردهای بی خود دنیا لای خاک گلدان بود.

من هم خودم را چسبانده ام به سقف .مبادا خورشید سیاهی که بلعیده ام , اتاقمان را تاریک کند ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۴ساعت 23:35 توسط مسیحا| |

عاشق طرز فکر آدمها نشید

آدمها زیبا فکر میکنند 

زیبا حرف میزنند

 

اما زیبا زندگی نمی کنند .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۴ساعت 12:54 توسط مسیحا| |

اتاق دخترم ولو ورده است.

پایت را که بگذاری تو،قطعا بلایی سرت می آید.یکهو یک چیزی برود توی پرو پایت و بخوری این ور و آن ور

دم در ایستاده ام ، (( نمیخواهی اینجا را مرتب کنی )) را مزه میکنم توی دهانم و دوباره قورتش می دهم.

لخت نشسته وسط آن همه کثیفی و شلوغی و نمی دانم چه را دارد تعمیر می کند.

 

سرش را هم بلند نمیکند محض خاطر رضای خدا

موهایش ریخته توی صورتشو دستهایش میجنبد و زیر لب با خودش حرف می زند.

یکهو در می آید  که : می دانی مادر ، اگه بری به کار خودت برسی از وقتت بهتر استفاده می کنی هاااا

هم خنده ام می گیرد هم دلم میخواد یک چیزی بگویمش.

گفتم : الانم دارم از وقتم خوب استفاده میکنم .

بلاخره سرشو بالا کرد و موهاشو زد کنار : راس می گی مادر ...آدم به بچه اش نگاه میکنه وقتش هدر نمیره 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۱ساعت 10:23 توسط مسیحا| |

دوشنبه ای های نارنجی

 

تاخیر رو ببخشید .


برچسب‌ها: پدر, پرچین و پسرها
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 18:26 توسط مسیحا| |

حتی اگر روز عید باشد

حتی اگر یک روز پر از کار را گذرانده باشیم

حتی اگر همه عالم بگویند برو بخواب چشمت دارد در می آید

باز هم

شنبه ها فیلم می بی نیم

 

 

لادن ... جای تو ولی خالی...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۸ساعت 0:30 توسط مسیحا| |

سلام و عیدتون مبارک

 

متشکرم از همه دوستانی که نظرشون رو نوشتند.

درین 124 کامنت و ده ها کامنتی که با تلگرام و ایمیل ارسال شد یک نکته ی بسیار مهم و جالبی بود و من درس بزرگی ازین ماجرا گرفتم .

 

***  منبعد با  مشاور مجردی درخصوص مسائل فرزندم , مشورت نخواهم کرد حتی اگر فوق فوق فوق پروفسورای تعلیم و تربیت و فلان و فلان را داشته باشد و نام و آوازه اش دنیا را گرفته باشد . گاهی اوقات یک توصیه ی کوچک مادربزرگانه می ارزد به هزار هزار ژست روشنفکری بعضی ها **

 

 

حرف دیگری ندارم . همین خودش یک دنیا حرف بود ...

 

 

بعد نوشت :

 

کتاب های زیادی درباره آموزش پیشگیری از سوء استفاده جنسی کودکان نوشته شده است .

یکی را که خیلی دوست دارم :

پیشگیری از سوء استفاده جنسی از کودکان: اصول برنامه ریزی، روشها و فعالیتها برای کودکان پیش دبستانی و سالهای اول دبستان

فاران حسامی کلیک کنید
 

   

و یکی دیگر هم به نام : تپلی , به بدنم دست نزن نشر فنی

 

باز هم هست .. من این دو را دوست داشتم .

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۷ساعت 19:28 توسط مسیحا| |

 

اگر درب اتاق دختر یا پسر پانزده ساله تان را باز کنید و ببنید فرزند شما و دوستش که باهم در اتاق هستند , تمایلات همجنسگرایانه دارند , اولین واکنش شما چیست ؟

 

 

بعد نوشت :

خیلی لطف میکنید  اگر تا به امروز هم خواننده ی خاموش خانه نارنجی ما بوده اید , با نام مستعار به این سوال پاسخ دهید .

اگر دوست ندارید , اسم و یا آدرس وبلاگ و ایمیلتون رو ننویسید اما

خواهش میکنم در انتهای کامنتتون سن , جنس و تحصیلاتتون رو بنویسید. و لطفا حتماااا قید کنید که فرزندی دارید یا خیر.

 

 

 بعدنوشت 2:

این سوال به منظور کمک به تحقیقات دوستی پرسیده شده .پاسخ شما کمک مضاعفی است به دلیل بالابردن جامعه آماری و ارزش معنوی دیگری ندارد .

 

پیشاپیش بسیار بسیار متشکرم .

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۹ساعت 21:19 توسط مسیحا| |

اگر اختیاری بود برای چیستی آفرینشم , اگر قرار بود انتخاب میکردم درین دنیا چه چیزی باشم

 

بیش تر از همه میخواستم چاقویی باشم که گلوی اسماعیل را نبرید .

که طبیعتش در بریدن بود

در دریدن

در هزار تکه کردن

 

نبرید و ندرید و هزار تکه نکرد ...

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ساعت 0:26 توسط مسیحا| |

چارشنبه ی بی رمقیه 

اصلا نمیدونم این مطالب گم و گور میشه یا باقی میمونه

اما من مینویسم

 

 

سلام نام خداست 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۹ساعت 23:49 توسط مسیحا| |

بلاگفای محترم 

 

آرشیو آبان 93 تا فروردین94 کجاست؟؟؟؟؟؟

تولد دخترمان است نا سلامتی

 

به لطف مادر باران :

http://web.archive.org/web/20150315052741/http://sazenarenji.blogfa.com/

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۹ساعت 1:5 توسط مسیحا| |

از برکات داشتن یک دختر این است که آدم همیشه احساس می کند خدا توی خانه ی آدم وول می خورد .

یکی هست که مثل خورشید به آدم می تابد 

کاری ندارد که تو لایق هستی یا نه

او می تابد .

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 15:29 توسط مسیحا| |

جانمان کوووووک شد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۳ساعت 21:2 توسط مسیحا| |

سلام نام خداست .

قول داده بودیم این پست را برای این هفته .

با تاخیر از ما بپذیرید حقیقتا امکان پای لبتاپ نشستنمان نبود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ساعت 22:36 توسط مسیحا| |

امشب فیلم نمی بی نم

فقط دلم میخواد همه جا سکوت و تاریکی باشه تا بخوابم

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت 21:28 توسط مسیحا| |

میگرنی که آدم را از زندگی بی اندازد ، خر است.
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ساعت 22:49 توسط مسیحا| |

لطفا امروز برای مادر همکلاسی مریمناز دعا کنیم.

سرطان معده بدخیم دارن و حالشون انقدر بده که دخترشون بعد از عید دیگه  مدرسه نیامده...

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۸ساعت 20:49 توسط مسیحا| |

صبح دوشنبه ی شما بخیر اهالی داستانهای کاغذی رنگارنگ

روبراه باشید همگی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ساعت 9:43 توسط مسیحا| |

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت 19:29 توسط مسیحا| |

این یکی از آن فیلمهایی بود که اگر لادن اینجا بود خیلی کیف میکرد .

من هم دیدم

به یاد او کیف کردم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ساعت 23:20 توسط مسیحا| |


Design By : Night Skin